سرم درد میکند
پس کی تمام می شوند این سقف های لعنتی .........
لعنت به آوارها............
چشمانم سیاهی میرود
سرم سوت می کشد
دیوارها رژه می روند.......
داد می زنم
سکوت سرم را می جود
و ذهنم را تف می کند روی آجرها
به دیوار تکیه می زنم
کارد مغز استخوانم را میمکد
صورتم را مثل همیشه سیلی سرخ می کند
و من
مثل همیشه لبخند..............
..................................................................
سرم دور آسمان چرخ می زند
دستم را رعشه می خورد
تیغ با رگم بازی می کند
نیت می کنم
...............................................................
در جهنم باز می شود
سرم تیر میکشد
چشمهایم سیاهی را دید میزند
اشک میشوم
می چکم
روی کاغذ
تیغ مرگ را قی می کند
رگم مرد میشود
خون می دهد .......
قصه تمام میشود
به آخر خط می رسم
نقطه سر خط.
به کسی بر نخوره دوستام و میگم(ولی به قول خودشون اگرم خورد به جهنم)
انقدر تو این ۵ روزی که تهران بودم این جمله رو ازشون شنیدم که مجبور شدم حرف هایم را بالا بیاورم. هر چند خیلی به من لطف کردند (خیلی زیاد) ولی فکر می کنم که منم یه روزمثل بقیه بچه ها تاریخ مصرفم تموم میشه .من و ببخشید. اونایی که باید می دونن که من هیچ وقت دلم نمی خواست اینا رو بنویسم.(مجبورم می فهمید مجبورم....)
دور دستم می پیچم
کلاف پیچیده رفاقت را ...
و
آستین های تقصیر را رج می زنم
دو تا زیر، یکی رو _ دو تا رو، یکی زیر
میل های صداقت را در چشمم فرو می کنم
دیگر برای نگاهت دروغ نمی بافم
بعد از این
سرت را هر جا که دوست داشتی-
با هر کسی که دلت خواست بکوب
محکم بکوب.......
دیگر سرم را آجر دیوارت نمی کنم
می نشینم
آستین های تقصیر را رج می زنم
دو تا زیر، یکی رو _ دو تا رو ،یکی زیر
راست می گویی
حق با توست....
من
همیشه محتاج دستهای تو بوده ام
و تو
بدون من هیچ وقت تنها نمی ماندی
آستین های تقصیر را رج می زنم
دو تا زیر ،یکی رو _ دو تا رو، یکی زیر
بعد از این
رخت محبت را تن لحظه ها چاک می زنم
اشک را به خاطره ها می دوزم
و نفرت را به اشک......
آستین های تقصیر را رج می زنم
دو تا زیر یکی........
تمام میشود این کلاف مسخره
...............................................
دیگر رج نمیزنم
نه
تو هیچ وقت راست نمی گفتی
...............................
تبر بر می دارم
و برای آخرین بار بت تو را می بوسم.......
..........
امروز اولین سالگرد عباس تبریزی پسر خاله من بود.
عباس در حین زدن سیاهی مسجد آذربایجانی های تهران از بالای مسجد درست مثل اربابش با صورت به زمین افتاد.و روی پرچم حسین به حسین پیوست.من مطمئنم که خانم زهرا سر عباس ما رو هم روی دامنش گذاشته.
عباس جان شفاعت ما یادت نره
امسال محرم چه کنیم یار نداریم
وقتی که علم هست علمدار نداریم
ازمشک نپرسید چرا روی زمین است
در اشک ببینید که سالار نداریم
