به نظر من این مشکل ماست که به ترانه به عنوان شعری نگاه میکنیم که از دل و احساساتمون به دوره. اگر کسی نمیتونه ترانه رو حتی وقتی برای اجرا شدن (نه برای پول) میگه برای دلش بگه بهتر همین امروز چهار گوشه دفتر شعرشو ببوسه بره تو یه مکانیکی کار کنه.چون اونجا هم کسی برای دلش کار نمیکنه(هر چند استثنا هاییم هستن) برای پول کار میکنه.کسی که ادعا میکنه غزل و واسه دلش میگه چطور میتونه ترانه رو که بسیار نزدیک به غزل و حتی از حس عامه ای هم برخورداره بدون نگاه به دلش و فقط برای پول بگه.
بهتره انقدر شجاع باشیم که اگر تو ترانه از غزل خودمون ضعیف تریم نگیم این و واسه دلم میگم اون و واسه پول.ببخشید من اصلا عادت به اینطور نوشتن ندارم.یه ترانه رو که اتفاقا برای دلم نوشتم براتون میزنم . نظر یادتون نره.
نگا کن حال و روزم رو
تو که فکر میکنی مردی
یه لحظه چشمات و وا کن
ببین با من چه ها کردی
ببین دستام چه میلرزن
ببین دنیام چه ویروونه
چشات و از چی میدزدی
نترس هیشکی نمی دونه
اگه من درد و دل کردم
اگه از هق هقم گفتم
فقط خواستم یادت باشه
فقط چون عاشقم گفتم
تو یادم دادی این روزا
دروغ گفتن چه آسونه
چشات و از چی میدزدی
نترس هیشکی نمیدونه
نادر ابراهیمی هم رفت مثل خیلیا که رفتن