تبليغاتX
نون و پنیر و آجر

 من قسم می خورم به چشمات ولی تو میگی:

 

قسم نخور ميفهمَمِت

مجبوري از پيشَم بري

اين رسم عاشق بودنه

وقتي كه زخميشَم بري

 

دلواپس دستام نباش

مجبورم عادت مي كنم

سهم من اين تنهاييه

هر چند وحشت مي كنم

 

قسم نخور ميفهممِت

دنياتو وردار و برو

برو رفيق نيمه راه

دنيا گرفت از من تورو

 

غصه ي اشكام و نخور

همين روزا تموم ميشه

گريه نكن بِه خاطرم

اشك چشات حروم ميشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:49  توسط علیرضا مرتضی قلی  | 

 

 

ساکتِ ساکتم شما بزنید

به من خسته پشت پا بزنید

هر کجا عشقتان کشید مرا

به حرامزاده گی صدا بزنید

آخر قصه خوش به حال شما

این فرات ،این قبیله مال شما

کعبه را قوم لوت میگیرد

کربلا را سکوت میگیرد

هر چه خواستید به من گفتید

......

.............

..............

لااقل حرف احساس را وسط نکشید

خواهشا" پای عباس را وسط نکشید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 15:3  توسط علیرضا مرتضی قلی  |